انگار دیروز بود. بی خیال داشتم می شمردم:۱...۲...۳... « قایم شدید؟» صدایی نمیاد جز خش خش روزنامه اونطرف حیاط: «کار شوروی تمومه...» «حیف! من هنوزم میگم گورباچف کار بزرگی کرد...» چیزی از حرفاشون نمی فهمم. فقط می دونم گورباچف همون آقاهس که رو کلش سس گوجه ریختن!!! «سک سک... هواست کجاس؟ همه سک سک کردن! دوباره چشم بزار! » چشمامو می بندم و باز می شمرم:۱...۲...۳... ساعت داره زنگ می زنه. «اه! کی حال داره بره دانشگاه!!! » بزور لپ تاپم باز می کنم. بازپهن می شم رو تخت... ویندوز اومد بالا... می کشم خودمو رو صندلی. یک راست میرم تو سی. ان. ان. مقاله جالبی بالاس. میگه که طرح کمک مالی بانک فدرال اشتباهه ! میگه تومور باید ورداشت نه روش مرهم گذاشت... یاد مصاحبه دیشب رادیو زمانه افتادم که می گفت حکایت اون مریض اس که از خونریزی داره تلف میشه ولی هی بهش خون میزنن! نمیدونم چرا یاد سس گوجه افتادم. دوست دارم ازسس گوجه بیشتر بدونم. شاید همه باید بیشتر بدونن. شاید باز لازم باشه به مزش عادت کنیم. کاش می شد باز بشمرم: ۱...۲...۳